-:- حس غـــریب -:-

باز هم بی تو...

چقدر چله نشینی؟... چهل... چهل... تا چند؟

چقدر جمعه گذشت و نیامدی، سوگند



به دانه دانه تسبیح مادرم، موعود!

که بی تو هیچ نیامد به دیدنم لبخند

                
که روزها همه مثل هم‌اند- سرد و سیاه-

غروب‌ها و سحرهاش خسته‌ام کردند


                           
کشانده‌اند مرا روزها به تنهایی

گمان کنم که مرا منتظر نمی‌خواهند!

                                           
تو نیستی و جهانم پر از فراموشیست

جهان عاشقی‌ام را غروب‌ها آکند...

                                                       

تو نیستی که قیامت کنی به آن قامت

تو نیستی که درختان به خویش می‌بالند!

                                              

تو نیستی و... چقدر از زمان من باقیست

چقدر بی تو بگویم غزل غزل، یکبند

                                 

به چشم‌های کسی احتیاج دارد که

زند به شاخه ادراک خاکی‌اش پیوند

                  

به چشم‌های کسی که شبیه یک منجی

زلال، آبی، روشن- شبیه تو- باشند

  

چقدر چله نشینی؟ چقدر ندبه و اشک؟

چقدر بی تو سرودن قصیده‌های بلند؟

 

          

    

در انتظار دیدنت همه دلها بیقرارند...


       ای تک ستاره بهشت حسرت به دلمان نذار...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 1:44  توسط ارمیا  | 



در بعضى از روايات آمده است كه روزه بگيريد براى آنكه طراوت و خرمى و شادابى غير ماه مبارك را از دست بدهيد؛ زيرا آنها نشاط كاذب و زودگذر است. وقتى انسان روزه گرفت و به آن دل بست، كم كم به باطن روزه پى مى‌برد. باطن روزه انسان را به لقاى حق مى‌كشاند كه خداى سبحان فرمود: «الصّوم لى وأنا أجزى به»(1) روزه مال من است و من شخصاً به آن جزا مى‌دهم. اين تعبير فقط درباره روزه وارد شده است.
همه اشيا و موجودات جهانِ امكان از آنِ خداست. چيزى در جهان خلقت نيست كه مال خدا نباشد؛ چون مخلوق و مملوك اوست. چشم و گوش ما هم از آنِ خداست: «أم مَن يَملك السّمع والأبصار»(2).
اميرالمؤمنين (سلام‌الله‌عليه) فرمود: «… أعْضاؤكم شهوده وجوارحكم جُنوده وضمائركم عُيونه وخَلَواتكم عِيانه»(3) مواظب باشيد، بدانيد در خلوت و جلوت، نهان و آشكار، در محضر خداى سبحان هستيد. خلوات شما جلوات عيون و مَشهد و مرآى اوست.
چيزى در جهان نيست كه به ياد حق و خداى سبحان نباشد. اين انسان است كه گاهى غافل است و گاهى غير غافل. فرشته‌ها نَفَسها را مى‌شمارند كه براى چه انسان نفس مى‌كشد. وقتى به فرموده قرآن سرتاسر جهان، مِلك و مُلك خداست(4)، همه اعضا و جوارح ما سپاه حق است: «ولله جنود السموات والأرض»(5).
اين كه فرمود: روزه مال من است، خصوصيتى را مى‌رساند كه قابل ملاحظه و دقت است.
گاهى انسان از سحر تا افطار امساك مى‌كند؛ اين يك درجه روزه‌دارى است؛ تلاشى است كه حداكثر در قيامت نسوزد يا وارد بهشت بشود؛ بهشتى كه «جنّاتٌ تجرى منْ تحتها الأنهار»(6)؛ اما به آن بهشت كه «فادْخلى فى عبادى * وادْخلى جنّتى»(7) راهش نمى‌دهند. يعنى روزه، ضمن اينكه حكم و ادبى خاص دارد، حكمتى هم دارد كه آن لقا و محبت خداست.
اين حديث در انسان شوق ايجاد مى‌كند تا عاشق شود. انسان تا مشتاق نباشد، تلاش نمى‌كند و تا تلاش نكند، نمى‌رسد. وقتى روزه مال خدا بود، خدا هم شخصاً جزاى روزه‌دار را بر عهده گرفته است.

1. روضة المتقين، ج 3، ص 225. بعضى كلمه «أجزى» در اين روايت را به صيغه مجهول خوانده‌اند: «الصوم لى و أنا اُجزىٰ به» يعنى روزه براى من است و من پاداش آن هستم! (ر ك: نهايه ابن اثير، ج 1، ص 270، «جزا»).
2. سوره يونس، آيه 31.
3. نهج البلاغه، خطبه 199.
4. سوره آل عمران، آيه 189.
5. سوره فتح، آيه 4.
6. سوره آل عمران، آيه 15.
7. سوره فجر، آيه 29 ـ 30.

مأخذ: (حكمت عبادات، صفحات 131 ـ 132)
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:55  توسط ارمیا  | 



بعونک یا محبوب
و باذن مولانا مهدی (عج)

محاسن سپید میکنم. بی تو. بنگر مرا:
چشمهایت، کوچه، باد، خاک، چادر، عشق، قلم، عقیق، دعا، اشک، قلب، حضور، رویا، توپ، گردنبند، مهتاب، کوه، رنگ، نقش، گل، صورتی، تنهایی، باران...!

دریاب مرا، سپید می شود آنچه بر سرم روییده است، نمی آیی. تنهاییم را با تو قسمت میکنم، نمی آیی. رویای توست در حجاب، نمی آیی. قلم بی تو نمینویسد، نمی آیی. حجت قلب من بر عشق تویی، تمام حضور سبز من در این فضا، تویی. سیل می شود غم، کمر راست نمی شود. مرا دریاب!
گذر من از کوچه تو، کوچه عشق، بهشت من است، جنت آباد! پرسه میزنم در حوالی تو، به شوق تو، به امید روی تو، حجاب میکنی! بس است این همه برای من. تا به کی گریزان، بنگر وجودم را. درد میکشم از فراقت. میسوزم، خاکستر میشوم، می آیم. ققنوس! این کویر تشنه تن را، کی سیراب میکنی؟
کاش باران بیاید!

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:20  توسط ارمیا  | 



الهی عارفان را قلبی پاک دادی

و متقیان را تقوائی ناب ،

عاشقان را عشق دادی و مؤمنان را ایمان ،

 نه عارفم نه متقی ، نه عاشقم نه مؤمن ،

                                                   گدایم و بی چیز ،

 تشنه جرعه ای معرفت محتاج تکه نانی از سفره رحمت .

سکه پر برکت عشقت را نصیبم کن تا سالک شوم و راه تو درپیش گیرم

                                                            *برأفتک یا أرحم الراحمین*

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:43  توسط ارمیا  | 



در خانه ما گلداني است

كه هر بهار با عطر تو زنده ميشود

 و هر پاييز از حسرت نيامدن تو مي ميرد.

قصد نداري بيايي ؟

حتي به خاطر اين گلدان؟

ما كه ارزشي نداريم

اما فكر ميكنم ياس را دوست داشته باشي

به خاطر گلهاي ياس و به خاطر خاطرات ياس برگرد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 11:11  توسط ارمیا  | 



 

 

 

بسم الله

توی اتاقم روی صندلی نشستم و به کتابهایی که دور تا دور خودم توی قفسه های کتاب چیدم نگاه میکنم. اما هیچ کدوم توجهم رو به خودشون جلب نمیکنه. این کار رو چندین بار بین چند هزار کتاب تکرار میکنم . باز هم به نتیجه نمیرسم. سکوت کردم و سعی میکنم کمتر حرف بزنم. درست اون لحه که فکر میکردم همه کارها درست شده میبینم که همه چی به هم میخوره. کله برنامه هام و کارهایی که پیشبینی کرده بودم تغییر میکنه.

این روزها که نه بهتر بگم این مدت این قدر با خودم کلنجار رفتم و با خودم دعوا کردم که تحملم زیاد شده و این چیزا با وجود اینکه غیر منتظره به نظر میرسن برام عادی شدن.

باز هم به کتابها نگاه میکنم. تقریباً 4 گوشه اتاق قفسه کتاب نصب شده و من در وسط این همه کتاب محصورم.

 

دوست ندارم به ساعت نگاه کنم. شاید یه جوری در مقابلش احساس ضعف میکنم. وقتی که میام خونه  این قدر این لحظات به تندی میگذرن که به گرد پاشون هم نمیرسم و وقتی که از خونه دور میشم هر ثانیه به اندازه چند ساعت طول میکشه تا بگذره.

این ها برام مهم نیست. مهم سکوتیه که یاد گرفتم . سکوت یعنی آرامش. شاید هم یعنی فرار از نا توانی ها.

این روزها اشتباهاتم زیاد شده. کمتر درس میخونم. کمتر مطالعه میکنم و کمتر به سراغ دوستام میرم. اینآخری خیلی طبیعیه. چون دیگه دوستی ندارم. شاید  در اهر با خیلیا سلام وعلیکی داشته باشم.اما هیچ کدوم ...

آخرین چیزی که این چند وقت هم بهش  خیلی انس گرفته بودم نوشتن بود که اون هم فعلاً تعطیله

 

پنجره زیباست اگر بگذارند...

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند...
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم....

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط ارمیا  | 



 

 

یا محبوب
باذن مولالنا مهدی (عج)

مولا جان اینجا خانه توست. ببخش اگر غیر تو گفتم.

سلام

میخواستم برم بستان  تا به عنوان خادم الشهدا کار کنم .اما یه سری مشکل برام پیش اومد که سفرم عقب افتاد.

اما خدا توفیق داد تا امروز برم تشییع شهدای گمنام.

نمیدونم درسته که بگم دلم برای شهدا سوخت یا نه؟

شاید باید بگم دلم برای خودمون باید بسوزه. اما یه کم شبیه شعار میشه.خداییش خیلی از صدا و سیما شاکیم. این چن روز ندیدم هیچ برنامه ای در این مورد داشته باشه. در عوض تا تونسنتن از یه بنده خدایی تبلیغ کردن که نگو ونپرس.

نمیگم این کارشون بد بود یا خوب بود. اما زمانی که اون بنده خدا در یکی از برنامه هاش گفت : ان شا الله شهدامئن فیض ببرن خجالت کشیدم. اینکه یه آدم غیر ایرانی برای شهدای ایران این جوری دعا کنه در حالی که تو همین پایتخت اسلامی هیچ تبلیغی یا اعلام مراسمی از صدا و سیما پخش نشه و یا اگه هم پخش بشه خیلی محدود.

اگه جمله بندیهام مشکل داره شرمنده. به حساب ناراحتیم بذارید.

التماس دعا

...........

از باغ مي برند چراغانيت کنند
تا کاج جشنهاي زمستاني ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه که باراني ات کنند
يوسف به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند که زنداني ات کنند
اي گل گمان مکن به شب جشن مي روي
شايد به خاک مرده اي ارزاني ات کنند
يک نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس که شيطاني ات کنند
آب طلب نکرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست که قرباني ات کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:20  توسط ارمیا  | 



دستها به سوی آسمان و چشمها به دنبال رنگ خداست.

باران اشک جاری است و لرزشی عجیب بر شانه ها

در انتظار... تنهای تنها. گوشه ...

باز هم ابو حمزه. باز هم مناجات و باز هم ناله از تنهایی و شکایت از نفس.

خداجان

چه شد که مرا به این سو کشاندی؟

چه شد که خواستی بیایم و در این ساعت با تو باشم؟

چه شد که هدایتم را خواستی آنگاه که بسیار از این خلق در گمراهی به سر میبرند.

نمیخواهم بگویم که من گمراه نیستم.

اما راه هدایت را رو به رویم میبینم.

خداجان

بک عرفتک.

و انت دللتنی علیک

خدای من . من به وسیله خودت تو را شناختم.و خودت خودت را به من نشان دادی آنگونه که باید نشان میدادی.

و لولا انت لم ادر ما انت

خدا جان

میدانی چه میخواهم بگویم؟

مکی خواهم بگویم که تو خودت خواستی تا من هدایت شوم و تو را بشناسم. خودت مرا خدا شناس کردی و اگر نمی خواتی و تو نبودی تا هدایتم کنی من چگونه تو را میشناختم؟

خدا جان

فرخنده روزگار کسانی که با رخت

روزی به شب برند و شبی را سحر کنند

نه ماه دیده به رخار دلکشت

آنانکه وصف روی تو را با قمر کنند

درد ار تو میدهی ز چه اندوه جان خورند

تیغ ار تو میزنی زجه پروای سر کنند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:46  توسط ارمیا  | 



سلام

امروز دیگه دارم میرم.

معلوم نیست کی برگردم. احتمالاْ هم نه یقیناْ اونجا امکانات برای آپ کردن ندارم.

دعام کنید

دو کوهه السلام ای خانه عشق

سلام ما به تو میخانه عشق...

هرچند که دو کوهه نیستم. اما اونجا رو خیلی دوس دارم.به احتمال خیلی زیاد بستان باشم. بیمارستان امام حسن. اومدید سراغی هم از ما بگیرید

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 14:24  توسط ارمیا  | 



این روزها گرفتار تر از روزهای قبل به دنبالا سایه های نا مقهوم در حرکتم.

 پاهایم سست و دستانم نا توانند. آرامش آسمان آبی حسرتم را بر انگیخته.
چرا هوا دیگر ابری نمیشود؟
شاید هر چه ابر است در آسمان دل من جمع گشته
و طوفان خیالات آن هار ا به این سو و آن سو میکشاند

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 18:11  توسط ارمیا  | 




>